]

۱۳۸۶ بهمن ۸, دوشنبه

دفتر خاطرات من...

هیچ وقت دوست نداشتم کسی دفتر خاطراتمو بخونه.
هیچ وقت توی دفترچه خاطرات معمول ، خاطره ننوشتم
هیچ وقت به کسی نگفتم که خاطراتمو مینویسم.
هیچ وقت خاطراتمو جایی قایم نکردم.
.
.
تنها به 2 دلیل توی وب مینویسم.
اول به خاطر اینکه : همیشه موندگارن.
دوم به خاطر اینکه : هیچ کس اینجا منو نمیشناسه
.
.
پس دیگه دلیلی نمیبینم که تو چنین دنیای که مملو از فن آوری و اطلاعاته ، هنوز گرفتار کاغذ و قلم باشم.
.
.
اما با این حال ،
هیچ وقت از خوندن خاطراتم توست یه ناشناس و نظرش ، لذت نبردم.
.
.
و شاید مهمترین دلیلش ، ناشناس بودن خودمه!
.
.
امروز اصلا قصد نوشتن نداشتم چون فرصت خیلی کمی دارم (آخه پس فردا امتحان هام شروع میشه)
ولی تنها یه نظر به نوشته هام کافی بود تا کتاب ها و جزوات رو برای ساعتی رها و کنم و دست به کیبرد بشم.
((ناشناس ، ازت ممنونم!))
.
.
تمام دیشبو طبق معمول یک هفته گذشته نخوابیدم.(نه ، این بار درس هم نخوندم)
اساسی گرفتار اینترنت شدم.
ظهر ساعت 11 بود که بیدار شدم. سعید هنوز نیومده بود.حس انتظار چقدر خوبه! (انگار سالهاست که ندیدمش).
از مامان پرسیدم پس قراره کی بیاد؟
مامان گفت: به امیر گفته بعد از نهار میاد.
.
.
نهار ، خوراک بادمجون داشتیم (میمیرم براش).
اینبار یه کم نرم شده بود و جلوی بدی پیدا کرده بود.اولین ایراد رو بابا گرفت. مامان هم انگشت اتهامو به سوی من دراز کرد و گفت : تقصیر ترومن بود.
حق هم داشت ، من بودم که غذا رو توی ظرف کشیدم ، اگه خودش بود ، با چنان ظرافتی این کارو میکرد که هیچ کس متوجه نرم شدن بیش از حدش نمیشد.
بعد از نهار ، سعید زنگ زد و گفت : دارم حرکت میکنم و خیلی چیز میز باهامه. به بابا بگو بیاد دنبالم ترمینال.
این بار هم مامان جان --مادربزرگم-- کلی خرت و پرت فرستاده بود (ماست محلی ، سبزی تازه ، شیرینی محلی) و به خاطر همین آخری بود که بابا حاظر شده بود تا ترمینال بره و سعید رو بیاره.(باباس دیگه ، میخواد مرد بارمون بیاره)
.
.
بله ، بلاخره بعد از ساعتی ، سعید هم اومد . این بار بدون استقبال.
بابا و امیر که باهاش بودن. منو مامان هم که خوابیده بودیم.(حیف شد)
.
.
بعد از ظهری بعد از خوش و بش با سعید و تعریف کردن از این چند روز گذشته ، بحث ماهواره شد و کانال های کارتی.
یه عمریه که ماهواره داریم اما هیچ وقت کانال کارتی ها رو باز نکردیم.
یه جورایی تلسم شده بود برامون.

البته یکی از مهمترین دلایلش هم این بود که دوست نداشتیم سیستو بدیم کسی برامون decode کنه و میخواستیم خودمون ردیفش کنیم.
هر بار هم که توی نت میگشتیم و پرس و جو میکردیم ، میگفتن : اگه وارد نباشی احتمال سوختنش زیاده.
چند ماه پیش کابلشو خریده بودم . با بابا هم صحبت کردیم و گفتیم که میگن احتمال سوختنش هست . جالب اینجاست که بابا گفت : جهنم ، یا میسوزه یا راه میفته.
از بابت بابا دیگه خیالمون راحت شد.اما یه طورایی تنبلی میکردیم.تا امشب...
.
.
دلمونو به دریا زدیمو در کسری از ثانیه اتصالات رو وصل کردیمو...
.
.
Start
.
.
آره ، به همین راحتی.(به همین خوشمزگی)

بیش از 500 کانال و البته بعد از**ف ی ل ط ر** کردن (این قسمتش با خودمونه -البته منو سعید ها- . امیر هنوز خیلی کوچیکه . رمزشم از چهار تا صفر عوض کردیم به چهار تا هشت) چیزی حدود 300 و خورده ای کانال جدید به سیستممون اضافه شد.
کی میبینه این همه فیلم رو..
تازه ترین ها : دجاوو و سیصد بود. هنوز که هنوزه سعید ول کن سیستم نیست.
این هم اتفاق خوشایند امروز.
یک شنبه 7 بهمن ماه.
ادامه مطلب
  • Digg
  • Sphinn
  • del.icio.us
  • Facebook
  • Google
  • Furl
  • Reddit
  • StumbleUpon
  • Donbaleh
  • Technorati
  • Balatarin
  • twitthis

۱۳۸۶ بهمن ۷, یکشنبه

هوس ، بارون ، دارت ، انتظار


خودمم دیگه از این موقعیت خسته شدم.
امتحان ها که عقب افتاد ، همه برنامه ریزی هامو بهم زد.معلوم نیست با این زمان بندی که انجام دادن ترم بعد کی شروع میشه ! لابد بعد از آخرین امتحان !
.
.
جالبه ، دیگه اصلا شبها خوابم نمیبره.هر کاری کردم بخوابم نشد که نشد.
تا صبح ذخیره و بازیابی خوندم.
تمام روز بارون میومد اونم ریز ریز. خیلی کسل کننده بود.
ساعت: 7 شب
مثل همیشه تنها بهانه برای رفتن تو اتاق امیر و سعید ، خالی کردن فشار عصبی روزانه روی دارتشونه. بعد از چند بار هدف گیری به امیر گفتم این تیرهاش دیگه بدرد نمیخوره ، برو از این تیر خوب ها بخر. پرسید چه قیمتن؟ گفتم نمیدونم میخوای بریم بپرسیم؟ امیر هم گفت : بریم
جنگی لباسامونو پوشیدیمو زدیم به خیابون.اونم تو بارون ! یکی نیست بهمون بگه نونتون نبود آبتون نبود ، تیر دارت خریدتون تو این بارون چی بود.امان از دست این هوس ، وقتی میزنه به کله آدم ...
خوب میدونستم کجا میفروشن. مستقیم رفتیم طرفش.
3 تا از اون خوب هاش خریدیم. یکی 1000 تومن .
بعدشم حمله به طرف خونه.(با خوشحالی تمام)
.
.
لذت استفادش تنها 20 دقیقه بود اما با این حال ، مهترین اتفاق امروز بود.
.
.
امشب شام حلیم داشتیم.عجب حلیمی بود اونم با خامه فراوون. ( بابا خسته شدیم از بس سوسیس کالباس خوردیم)
.
.
قراره فردا سعید از شهرستان بیاد.خوشحالم.(داداشمه دیگه)
ادامه مطلب
  • Digg
  • Sphinn
  • del.icio.us
  • Facebook
  • Google
  • Furl
  • Reddit
  • StumbleUpon
  • Donbaleh
  • Technorati
  • Balatarin
  • twitthis

۱۳۸۶ بهمن ۶, شنبه

پازل 1000 تکه من


این جمعه اصلا جمعه خوبی نبود
دیشب هیچ نخوابیدم. تا ساعت 9 صبح بیدار بودم. اما عوضش یه صبحانه کامل خوردم ( طبق معمول یه نیمروی دو زرده با فلفل سیاه و کره فراوون)
آره تا اینجاش خوب بود اما بعد از یه خواب طولانی تا اواخر بعدازظهر و خوردن یه نهار با طعم خواب آلودگی ، تازه یه جمعه کسالت آور شروع شد .
جمعه برای من ، جز معدود دفعه هایی ، هیچ وقت خوب نبود.
همیشه کسل کننده و تاریک.
نمیدونم شاید تو خونه ما اینطوریه. کلا هیچ وقت با جمعه ها حال نکردم.
شب خاله شهین و شوهرش اومده بودن . مثل همیشه نبود ، این بار خوش نگذشت ، شایدم برای من که حال و حوصله نداشتم اینطور بود. بدبختی اینجاس که هنوز سلام نکرده گفتن WOW ترومن چقدر چاق شدی.
خوب چی میگفتم ؟ میگفتم : ممنون یا چشاتون ...!
برای شام بابا رفت بیرون که فلافل بگیره ، عمو(شوهر خاله شهین ) هم باهاش رفت .
.
.
بعد از یک ساعت که برگشتن ، شامو خوردیمو گذشتو گذشتو گذشت تا اینکه...
.
.
بله این ابوالفضل 4 ساله ناقلا تا کسی حواسش نبود میره سراغ پازل 1000 تیکه من و ...
.
.
دوباره روز از نو و روزی از نو.
یعنی خواستم همونجا 2 تیکش بکنم .اشتباه نشه (پازلو نه ، پسر خاله رو )
خلاصه امشب اصلا اعصاب ندارم.
تازه میخوام امشبرو ، زود بخوابم.
ادامه مطلب
  • Digg
  • Sphinn
  • del.icio.us
  • Facebook
  • Google
  • Furl
  • Reddit
  • StumbleUpon
  • Donbaleh
  • Technorati
  • Balatarin
  • twitthis

۱۳۸۶ بهمن ۵, جمعه

بدبختی به نام شب بیداری


دیشب بعد از آپلود وبلاگ هر کاری کردم خوابم نبرد
به ناچار وارد پوشه فیلم ها توی هاردم شدمو به دنبال فیلمی که تا حالا ندیده بودم .بعد از چند دقیقه گشت و گذار فیلم آقا و خانم اسمیت (لینک 2)رو دیدم که بار ها قصد دیدنشو کرده بودم اما ...
حکایت منم حکایت اون جوکه هست که طرفو میبرن جهنم و برای مجازاتش دستور استفاده از قیرداغو میدن ولی یه بار قیر نبود یه بار مسئولش یه بار ...
چندین بار خواستم این فیلم رو ببینم ولی یه دفعه کفیت پرده بود یه بار سی دی مشکل داشت یه بار زبون اصلی بود یه بار زیرنویسش مچ نبود خلاصه نشده بود که این فلیم رو ببینم. چند وقتی هم بود که فیلم و از بیژن گرفته بودم اما یه طورایی به خاطر بیشینه ای که داشت اصلا رغبت نمیکردم نگاش کنم . تا دیشب .
فیلم همون اول که شروع میشه آدمو سریع یاد (آتش بس) میندازه . همون جنگ و جدال ها و همون شاخوشونه کشیدن ها ، اما این بار به سبک هالیوود و فیلم های اکشن و پرخرج آمریکایی.در کل فیلم جذاب و جالبی بود و بازی برد پیت و آنجلینا جولی هم حرف نداشت. جالب اینجاست که این فیلم حاشیه های خیلی زیادی هم داشت که مهمترین اونها ازدواج برد و جولی بود.
ظهر ساعت 11 بیدار شدم بعد از کمی سر و کله زدن با کتاب ها موقع صرف نهار بود که سورپرایز شدم ...
بله ... ماکارونی ... غذایی مورد علاقه من ... این بار با مارک (زر ماکارون) واقعا عالیه ، حرف نداره ، مخصوصا اگه دستپخت مامان هم باشه.
.
.
چند روزیه خیلی میخوابم ، مخصوصا ظهرها.(چه کار کنیم دیگه ، فعلا بیکاریم)
بعد از ظهری عمه شیرین از شهرستان اومده بود. وقت دکتر داشت.این بیچاره هم سالی 12 ماه تو مطب دکتر دندون پزشکه .
شب پیشمون نموند ، عمویینا اومدن دنبالشو بردنش .
بعد از شام موقع چایی بحث معتاد هایی شد که کراک و قرص و شیشه میکشن.
اتفاق هایی که براشون میوفته واقعا وحشتناکه.
اواخر شب ، نحوه اتصال به اینترنتو به بابا یاد دادم.خوب گوش میکنه ، خیلی هم علاقه داره اما بیچاره اینقدر گرفتاری داره که...
پنج شنبه 4 بهمن ماه 1386

ادامه مطلب
  • Digg
  • Sphinn
  • del.icio.us
  • Facebook
  • Google
  • Furl
  • Reddit
  • StumbleUpon
  • Donbaleh
  • Technorati
  • Balatarin
  • twitthis

۱۳۸۶ بهمن ۴, پنجشنبه

کنکور


تمام دیشبو صرف ساختن وبلاگ کردم دقیقا تا ساعت 7 صبح با این اینترنت زغالی عذاب آوره.
این بار بلاگر رو انتخاب کردم . مهمترین دلیلش (نه دلیشز نه) هم پشتیبانی از زبان فارسی هست که تازگیا راه افتاده ( بنازم این سرویس های برون وطنی رو) که با سرویس های زاغارت (درست نوشتم؟) ایرانی هم رقابت میکنه .
با این حال نمیدوم این همه سرویس دهنده وبلاگ که تو ایران هست ، میخوان چه برگ برنده ای رو کنن که یوزر هاشون به بلاگر کوچ نکنن .( باور کن حتی فکرشم نکردن).
.
.
کوچیک که بودم ، تلویزیون کارتون بچه های مدرسه والت رو که پخش میکرد خیلی لذت میبردم . یه حس خاصی داشت . دوستیشون ، مشکلاتشون ، بازیشون ... اسم کاراکتر هاشو هیچ وقت فراموش نمیکنم : انریکو ، فرانچی و گالنی...
خلاصه یه طورایی خیلی با دوران بچگیم ملموس بود .( چه موزیک قشنگی داشت)
اما مهمتر از اون انتهای هر قسمت بود که پسرک ، روی یه میز مطالعه چوبی قشنگ ، کنار تنها یه شمع روشن شروع به نوشتن خاطرات اون روزش میکرد . همیشه آرزو داشتم منم مثل اون یه دفترچه خاطرات داشتم تا روزمرگی هامو توش بنویسم . همون سال ها بود که خاله شهین یکی از اون کوچیک هاشو برام خریدو توش نوشت تقدیم به ترومن.
دستش درد نکنه اما کوچیکیش یه طرف ، نقش و نگاری که تو هر صفحه داشت هم یه طرف . همه اینها باعث شده بود که تو هر صفحهش نشه بیشتر از 5 یا 6 جمله کوچیک نوشت.راستش اصلا دلم هم نمیومد توش چیزی بنویسم آخه صفحاتش خیلی قشنگ بود.
توی سالهای گذشته هم چند بار سعی کردم مطلبی یا خاطره ای بنویسم اما هر بار با انرژی شروع میکردم و ...
انشا الله این دفعه دیگه مثل دفعه های پیش نشه.
.
.
از دیشب تا اوایل صبح که خوابیدم نم نم بارون میومد.
ساعت 12:23 دقیقه با صدای مامان بیدار شدم .
بارون شدید تر شده.
مامان میگفت عمت زنگ زده گفته نتایج کنکورو زدن هم فرهیختگان هم تو سایت . گفته سریع خبرشو به ما هم بده .
این عمه منم نمیدونه اینترنت درپیت من از ساعت 4 عصر به بعد کار میکنه . تا اون موقع هم که نمیتونه صبر کنه ...
مامان : (زنگ میزنه به گوشیه بابا)
مامان : سلام ، یه روزنامه فرههیختگان برای ترومن بگیر
بابا : (فکر کنم گفت: دیگه ؟)
مامان : نون هم نداریم
من : هنوز رو تخت وول میخورم
مامان : مثل اینکه قطع میکنه .
قربونت برم مامان . تو صدات یه هیجان خاصیو(کاسیو نه ، اون که مارک ساعتیه که دوست دارم بخرمش) حس میکنم . سر از پا نمیشناسه .
کاشکی قبول بشم
نه به خاطر خودم
فقط به خاطر دل مامان .
نیم ساعت میگذزه من تو تخت خوابم.
بابا میرسه و روزنامه هم دستشه . مامان و امیر دو نفری حمله میکنن به روزنامه ، منم که انگار نه انگار . نمیدونم چرا ، ولی همیشه همینطوری بودم .
بعد از یه ربع سر و کله زدن با روزنامه ، کاشف به عمل میاد که بله ، بنده قبول نشدم .
سرنوشته دیگه ، برای هرکسی یه شکل رقم میخوره .
دلم برای مان و بابا میسوزه.
ناگفته نمونه : نا امید هم نیستم.
.
.
نمیدونم خستم ، حوصله ندارم یا اینکه به خاطر قبول نشدن تو کنکوره که بدنم کرخت شده.در هر صورت همیشه خواب ، بهترین راه حله و جایگذین یه مسکن قوی.
عصر که بیدار شدم دیگه خسته نبودم . امروز هوا دوباره سرد شده . اما برعکس من سر حالم و انرژی زیادی دارم .
امتحانا به خاطر سرمای هوا و یخبندان توی مناطق سرد سیر عقب افتاده. اما برای من که درست و حسابی درس نمیخونم فرق زیادی نمیکنه.
باید بیشتر تلاش کنم.
امتحان اولی رو بی خیالش شدم امتحان بعدی هم نهمه ، قراره هر روز دو سه تا درسو با هم بخونم . خودمم میگم قراره .:) حالا درسته که دقیقا عملی نمیشه ولی اینم خودش یه جور تعهده.
.
.
ساعت ها خیلی زود میگذره هنوز هیچ نشده شب شد .
حوصلم سر رفته ، خیلی...
خیلی...
سعید که نیستش روزها خسته کننده تر میشه .وقتی هست خیلی با هم حرف میزنیم ، یعنی بیشتر اون گوش میده و خوب... همین هم خودش غنیمته .
ساعت از 12 گذشته ، باید خاطراتمو منتشر کنم
چهارشنبه 4 بهمن ماه
ادامه مطلب
  • Digg
  • Sphinn
  • del.icio.us
  • Facebook
  • Google
  • Furl
  • Reddit
  • StumbleUpon
  • Donbaleh
  • Technorati
  • Balatarin
  • twitthis