هیچ وقت دوست نداشتم کسی دفتر خاطراتمو بخونه.هیچ وقت توی دفترچه خاطرات معمول ، خاطره ننوشتم
هیچ وقت به کسی نگفتم که خاطراتمو مینویسم.
هیچ وقت خاطراتمو جایی قایم نکردم.
.
.
تنها به 2 دلیل توی وب مینویسم.
اول به خاطر اینکه : همیشه موندگارن.
دوم به خاطر اینکه : هیچ کس اینجا منو نمیشناسه
.
.
پس دیگه دلیلی نمیبینم که تو چنین دنیای که مملو از فن آوری و اطلاعاته ، هنوز گرفتار کاغذ و قلم باشم.
.
.
اما با این حال ،
هیچ وقت از خوندن خاطراتم توست یه ناشناس و نظرش ، لذت نبردم.
.
.
و شاید مهمترین دلیلش ، ناشناس بودن خودمه!
.
.
امروز اصلا قصد نوشتن نداشتم چون فرصت خیلی کمی دارم (آخه پس فردا امتحان هام شروع میشه)
ولی تنها یه نظر به نوشته هام کافی بود تا کتاب ها و جزوات رو برای ساعتی رها و کنم و دست به کیبرد بشم.
((ناشناس ، ازت ممنونم!))
.
.
تمام دیشبو طبق معمول یک هفته گذشته نخوابیدم.(نه ، این بار درس هم نخوندم)
اساسی گرفتار اینترنت شدم.
ظهر ساعت 11 بود که بیدار شدم. سعید هنوز نیومده بود.حس انتظار چقدر خوبه! (انگار سالهاست که ندیدمش).
از مامان پرسیدم پس قراره کی بیاد؟
مامان گفت: به امیر گفته بعد از نهار میاد.
.
.
نهار ، خوراک بادمجون داشتیم (میمیرم براش).
اینبار یه کم نرم شده بود و جلوی بدی پیدا کرده بود.اولین ایراد رو بابا گرفت. مامان هم انگشت اتهامو به سوی من دراز کرد و گفت : تقصیر ترومن بود.
حق هم داشت ، من بودم که غذا رو توی ظرف کشیدم ، اگه خودش بود ، با چنان ظرافتی این کارو میکرد که هیچ کس متوجه نرم شدن بیش از حدش نمیشد.
بعد از نهار ، سعید زنگ زد و گفت : دارم حرکت میکنم و خیلی چیز میز باهامه. به بابا بگو بیاد دنبالم ترمینال.
این بار هم مامان جان --مادربزرگم-- کلی خرت و پرت فرستاده بود (ماست محلی ، سبزی تازه ، شیرینی محلی) و به خاطر همین آخری بود که بابا حاظر شده بود تا ترمینال بره و سعید رو بیاره.(باباس دیگه ، میخواد مرد بارمون بیاره)
.
.
بله ، بلاخره بعد از ساعتی ، سعید هم اومد . این بار بدون استقبال.
بابا و امیر که باهاش بودن. منو مامان هم که خوابیده بودیم.(حیف شد)
.
.
بعد از ظهری بعد از خوش و بش با سعید و تعریف کردن از این چند روز گذشته ، بحث ماهواره شد و کانال های کارتی.
یه عمریه که ماهواره داریم اما هیچ وقت کانال کارتی ها رو باز نکردیم.
یه جورایی تلسم شده بود برامون.

البته یکی از مهمترین دلایلش هم این بود که دوست نداشتیم سیستو بدیم کسی برامون decode کنه و میخواستیم خودمون ردیفش کنیم.
هر بار هم که توی نت میگشتیم و پرس و جو میکردیم ، میگفتن : اگه وارد نباشی احتمال سوختنش زیاده.
چند ماه پیش کابلشو خریده بودم . با بابا هم صحبت کردیم و گفتیم که میگن احتمال سوختنش هست . جالب اینجاست که بابا گفت : جهنم ، یا میسوزه یا راه میفته.
از بابت بابا دیگه خیالمون راحت شد.اما یه طورایی تنبلی میکردیم.تا امشب...
.
.
دلمونو به دریا زدیمو در کسری از ثانیه اتصالات رو وصل کردیمو...
.
.
Start
.
.
آره ، به همین راحتی.(به همین خوشمزگی)
بیش از 500 کانال و البته بعد از**ف ی ل ط ر** کردن (این قسمتش با خودمونه -البته منو سعید ها- . امیر هنوز خیلی کوچیکه . رمزشم از چهار تا صفر عوض کردیم به چهار تا هشت) چیزی حدود 300 و خورده ای کانال جدید به سیستممون اضافه شد.
کی میبینه این همه فیلم رو..
تازه ترین ها : دجاوو و سیصد بود. هنوز که هنوزه سعید ول کن سیستم نیست.
این هم اتفاق خوشایند امروز.
یک شنبه 7 بهمن ماه.
هیچ وقت به کسی نگفتم که خاطراتمو مینویسم.
هیچ وقت خاطراتمو جایی قایم نکردم.
.
.
تنها به 2 دلیل توی وب مینویسم.
اول به خاطر اینکه : همیشه موندگارن.
دوم به خاطر اینکه : هیچ کس اینجا منو نمیشناسه
.
.
پس دیگه دلیلی نمیبینم که تو چنین دنیای که مملو از فن آوری و اطلاعاته ، هنوز گرفتار کاغذ و قلم باشم.
.
.
اما با این حال ،
هیچ وقت از خوندن خاطراتم توست یه ناشناس و نظرش ، لذت نبردم.
.
.
و شاید مهمترین دلیلش ، ناشناس بودن خودمه!
.
.
امروز اصلا قصد نوشتن نداشتم چون فرصت خیلی کمی دارم (آخه پس فردا امتحان هام شروع میشه)
ولی تنها یه نظر به نوشته هام کافی بود تا کتاب ها و جزوات رو برای ساعتی رها و کنم و دست به کیبرد بشم.
((ناشناس ، ازت ممنونم!))
.
.
تمام دیشبو طبق معمول یک هفته گذشته نخوابیدم.(نه ، این بار درس هم نخوندم)
اساسی گرفتار اینترنت شدم.
ظهر ساعت 11 بود که بیدار شدم. سعید هنوز نیومده بود.حس انتظار چقدر خوبه! (انگار سالهاست که ندیدمش).
از مامان پرسیدم پس قراره کی بیاد؟
مامان گفت: به امیر گفته بعد از نهار میاد.
.
.
نهار ، خوراک بادمجون داشتیم (میمیرم براش).
اینبار یه کم نرم شده بود و جلوی بدی پیدا کرده بود.اولین ایراد رو بابا گرفت. مامان هم انگشت اتهامو به سوی من دراز کرد و گفت : تقصیر ترومن بود.
حق هم داشت ، من بودم که غذا رو توی ظرف کشیدم ، اگه خودش بود ، با چنان ظرافتی این کارو میکرد که هیچ کس متوجه نرم شدن بیش از حدش نمیشد.
بعد از نهار ، سعید زنگ زد و گفت : دارم حرکت میکنم و خیلی چیز میز باهامه. به بابا بگو بیاد دنبالم ترمینال.
این بار هم مامان جان --مادربزرگم-- کلی خرت و پرت فرستاده بود (ماست محلی ، سبزی تازه ، شیرینی محلی) و به خاطر همین آخری بود که بابا حاظر شده بود تا ترمینال بره و سعید رو بیاره.(باباس دیگه ، میخواد مرد بارمون بیاره)
.
.
بله ، بلاخره بعد از ساعتی ، سعید هم اومد . این بار بدون استقبال.
بابا و امیر که باهاش بودن. منو مامان هم که خوابیده بودیم.(حیف شد)
.
.
بعد از ظهری بعد از خوش و بش با سعید و تعریف کردن از این چند روز گذشته ، بحث ماهواره شد و کانال های کارتی.
یه عمریه که ماهواره داریم اما هیچ وقت کانال کارتی ها رو باز نکردیم.
یه جورایی تلسم شده بود برامون.

البته یکی از مهمترین دلایلش هم این بود که دوست نداشتیم سیستو بدیم کسی برامون decode کنه و میخواستیم خودمون ردیفش کنیم.
هر بار هم که توی نت میگشتیم و پرس و جو میکردیم ، میگفتن : اگه وارد نباشی احتمال سوختنش زیاده.
چند ماه پیش کابلشو خریده بودم . با بابا هم صحبت کردیم و گفتیم که میگن احتمال سوختنش هست . جالب اینجاست که بابا گفت : جهنم ، یا میسوزه یا راه میفته.
از بابت بابا دیگه خیالمون راحت شد.اما یه طورایی تنبلی میکردیم.تا امشب...
.
.
دلمونو به دریا زدیمو در کسری از ثانیه اتصالات رو وصل کردیمو...
.
.
Start
.
.
آره ، به همین راحتی.(به همین خوشمزگی)بیش از 500 کانال و البته بعد از**ف ی ل ط ر** کردن (این قسمتش با خودمونه -البته منو سعید ها- . امیر هنوز خیلی کوچیکه . رمزشم از چهار تا صفر عوض کردیم به چهار تا هشت) چیزی حدود 300 و خورده ای کانال جدید به سیستممون اضافه شد.
کی میبینه این همه فیلم رو..
تازه ترین ها : دجاوو و سیصد بود. هنوز که هنوزه سعید ول کن سیستم نیست.
این هم اتفاق خوشایند امروز.
یک شنبه 7 بهمن ماه.













0 نظرات:
ارسال یک نظر