تمام دیشبو صرف ساختن وبلاگ کردم دقیقا تا ساعت 7 صبح با این اینترنت زغالی عذاب آوره.
این بار بلاگر رو انتخاب کردم . مهمترین دلیلش (نه دلیشز نه) هم پشتیبانی از زبان فارسی هست که تازگیا راه افتاده ( بنازم این سرویس های برون وطنی رو) که با سرویس های زاغارت (درست نوشتم؟) ایرانی هم رقابت میکنه .
این بار بلاگر رو انتخاب کردم . مهمترین دلیلش (نه دلیشز نه) هم پشتیبانی از زبان فارسی هست که تازگیا راه افتاده ( بنازم این سرویس های برون وطنی رو) که با سرویس های زاغارت (درست نوشتم؟) ایرانی هم رقابت میکنه .
با این حال نمیدوم این همه سرویس دهنده وبلاگ که تو ایران هست ، میخوان چه برگ برنده ای رو کنن که یوزر هاشون به بلاگر کوچ نکنن .( باور کن حتی فکرشم نکردن).
.
.
.
کوچیک که بودم ، تلویزیون کارتون بچه های مدرسه والت رو که پخش میکرد خیلی لذت میبردم . یه حس خاصی داشت . دوستیشون ، مشکلاتشون ، بازیشون ... اسم کاراکتر هاشو هیچ وقت فراموش نمیکنم : انریکو ، فرانچی و گالنی...خلاصه یه طورایی خیلی با دوران بچگیم ملموس بود .( چه موزیک قشنگی داشت)
اما مهمتر از اون انتهای هر قسمت بود که پسرک ، روی یه میز مطالعه چوبی قشنگ ، کنار تنها یه شمع روشن شروع به نوشتن خاطرات اون روزش میکرد . همیشه آرزو داشتم منم مثل اون یه دفترچه خاطرات داشتم تا روزمرگی هامو توش بنویسم . همون سال ها بود که خاله شهین یکی از اون کوچیک هاشو برام خریدو توش نوشت تقدیم به ترومن.
دستش درد نکنه اما کوچیکیش یه طرف ، نقش و نگاری که تو هر صفحه داشت هم یه طرف . همه اینها باعث شده بود که تو هر صفحهش نشه بیشتر از 5 یا 6 جمله کوچیک نوشت.راستش اصلا دلم هم نمیومد توش چیزی بنویسم آخه صفحاتش خیلی قشنگ بود.
توی سالهای گذشته هم چند بار سعی کردم مطلبی یا خاطره ای بنویسم اما هر بار با انرژی شروع میکردم و ...
انشا الله این دفعه دیگه مثل دفعه های پیش نشه.
.
.
از دیشب تا اوایل صبح که خوابیدم نم نم بارون میومد.
ساعت 12:23 دقیقه با صدای مامان بیدار شدم .
بارون شدید تر شده.
مامان میگفت عمت زنگ زده گفته نتایج کنکورو زدن هم فرهیختگان هم تو سایت . گفته سریع خبرشو به ما هم بده .
این عمه منم نمیدونه اینترنت درپیت من از ساعت 4 عصر به بعد کار میکنه . تا اون موقع هم که نمیتونه صبر کنه ...
مامان : (زنگ میزنه به گوشیه بابا)
مامان : سلام ، یه روزنامه فرههیختگان برای ترومن بگیر
بابا : (فکر کنم گفت: دیگه ؟)
مامان : نون هم نداریم
من : هنوز رو تخت وول میخورم
مامان : مثل اینکه قطع میکنه .
قربونت برم مامان . تو صدات یه هیجان خاصیو(کاسیو نه ، اون که مارک ساعتیه که دوست دارم بخرمش) حس میکنم . سر از پا نمیشناسه .
کاشکی قبول بشم
نه به خاطر خودم
فقط به خاطر دل مامان .
نیم ساعت میگذزه من تو تخت خوابم.
بابا میرسه و روزنامه هم دستشه . مامان و امیر دو نفری حمله میکنن به روزنامه ، منم که انگار نه انگار . نمیدونم چرا ، ولی همیشه همینطوری بودم .
بعد از یه ربع سر و کله زدن با روزنامه ، کاشف به عمل میاد که بله ، بنده قبول نشدم .
سرنوشته دیگه ، برای هرکسی یه شکل رقم میخوره .
دلم برای مان و بابا میسوزه.
ناگفته نمونه : نا امید هم نیستم.
.
.
نمیدونم خستم ، حوصله ندارم یا اینکه به خاطر قبول نشدن تو کنکوره که بدنم کرخت شده.در هر صورت همیشه خواب ، بهترین راه حله و جایگذین یه مسکن قوی.
عصر که بیدار شدم دیگه خسته نبودم . امروز هوا دوباره سرد شده . اما برعکس من سر حالم و انرژی زیادی دارم .
امتحانا به خاطر سرمای هوا و یخبندان توی مناطق سرد سیر عقب افتاده. اما برای من که درست و حسابی درس نمیخونم فرق زیادی نمیکنه.
باید بیشتر تلاش کنم.
امتحان اولی رو بی خیالش شدم امتحان بعدی هم نهمه ، قراره هر روز دو سه تا درسو با هم بخونم . خودمم میگم قراره .:) حالا درسته که دقیقا عملی نمیشه ولی اینم خودش یه جور تعهده.
.
.
ساعت ها خیلی زود میگذره هنوز هیچ نشده شب شد .
حوصلم سر رفته ، خیلی...
خیلی...
سعید که نیستش روزها خسته کننده تر میشه .وقتی هست خیلی با هم حرف میزنیم ، یعنی بیشتر اون گوش میده و خوب... همین هم خودش غنیمته .
ساعت از 12 گذشته ، باید خاطراتمو منتشر کنم
چهارشنبه 4 بهمن ماه












0 نظرات:
ارسال یک نظر